X
تبلیغات
رایتل
<% Response.Buffer = True Response.ExpiresAbsolute = Now() - 1 Response.Expires = 0 Response.CacheControl = "no-cache" %> دو حکایت - از تهران تا سیدنی
                                     دست نوشته هایی از مریم
یکشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 05:48 ب.ظ

 حکایت اول:

در کامنت های پست قبلی دوستی بنده را مورد عنایت قرار داده و بعد از نثار چند بد و بیراه، متهمم نموده به داشتن ارتباط با ج.ا و اینکه بنده از دولت پول گرفتم اومدم این سر دنیا وبلاگ بنویسم تا ذهن جوانان داخل کشور را با اطلاعات غلط مشوش کنم!! 

اولش کلی خندیدم فکر کردم آخه این آدم چقدر باید ساده اندیش باشه که چنین تحلیلی به ذهنش برسه ولی وقتی این ماجرا را برای یکی از دوستان تعریف کردم او هم تجربه ای مشابه، البته در زمینه دیگر داشت دیگه به نظرم موضوع خنده دار نیومد و باعث شد جدی بهش فکر کنم.

واقعا ما مردم ایران زمین در طی این چند صد سال چه بلایی به سرمون آمده، چرا همه چی را دسیسه و فریب و نیرنگ می بینیم چرا اینقدر به دستهای پشت پرده اعتقاد داریم این زندگی پیچیده که ناشی از تفکر پیچیده است برای ما چه به ارمغان آورده که اون را با ساده اندیشی و ساده زیستی عوض نمی کنیم . 

نه در حوصله شماست و نه من جامعه شناس که بخوام راجع به این مسئله بنویسم ولی واقعا ما ملتی هستیم که جای دلسوزی و ترحم داریم با اینهمه پشتوانه تاریخی و فرهنگی که فقط بلدیم به این سردنیایی ها فخرش بفروشیم نمی تونیم زندگی ای بی دغدغه برای خودمون بسازیم .

  حکایت دوم:

در آستانه شروع ماه رمضان، معلم از چند خانم محجبه سومالیایی حاضر در کلاس خواست تا اطلاعاتی در این باره به سایر دوستان بدهند. (گویا ایشون من را دارای صلاحیت لازم برای اظهار نظر نمی دانستند!)

پس از داد سخن راندن دوستان در باب مزایای روزه و تشویق دیگران برای تجربه آن، حرف به سایر مباحث اسلامی کشیده شد و این دوستان چنان از اسلام تعریف و تمجید می کردند که طرز گفتارشان به توهین به شعور مخاطب بیشتر شبیه بود تا موعظه دینی، من دیگه کم کم داشت ترس برم می داشت که اینا حتما با القاعده ای، چیزی، ارتباطی دارند وای به حال تصور اونهای دیگه ! 

ولی خب چون بقیه می دونستند من هم مسلمانم باید یه عکس العملی نشون می دادم و گرنه من هم در کنار آنها قرار می گرفتم. 

به همین جهت وقتی یکی پرسید چرا مسلمانها از سگ خوششون نمی آید و آنها جواب می دادند که شما نمی دانید (نمی فهمید!) چقدر بذاق این حیوان آلوده است و چه چه !... من هم که در تمام این مدت ساکت مانده بودم گفتم خب پس چرا این دوستان تا کنون مشکلی نداشته اند؟ بقیه که انگار ناجی پیدا کرده بودند با حرکات سر و چشم حرف من را تصدیق کردند.

خلاصه جنگ داخلی مسلمونها شروع شد و بعد از چندی این خانمها که جوابی به سوالات من نداشتند به من گفتند اینگونه نیست و اطلاعات تو از اسلام درست نمی باشد.(مثلا اینکه اسلام دینی وراثتی نمی باشد و در 18 سالگی افراد تصمیم می گیرند مسلمان باشند یا نه ؟)

دلم برای اونهمه کتاب دینی و معارف و اخلاق اسلامی و عربی که طی سالها تحصیل خونده بودم سوخت آخه خیر سرمان مملکت ما تنها ج.ا در دنیا است و ادعای اسلامی بودن حکومتمان گوش فلک را  کر کرده بعد اینا ... !!  

کنار هم قرار دادن این دو حکایت دل آدم را به درد می آورد از طرفی پول بگیری که ذهن مردم کشورت را خراب کنی از طرفی مجبور باشی جلوی این اوزی ها آبرو داری کنی !!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo